اولین بیرون گردی
بالاخره ما تونستیم بر ترسمون غلبه کنیم و دلمونو زدیم به دریا و هلیا خانومو بردیم بیرون بگردونیم و اولین باری بود که کریرتو وصل کردیم به کالسکه و چون خونه مامان شیرین بودیم تصمیم گرفتیم بریم پارک گفتگو که هم نزدیک بود و هم هوای پاکی داشت.
خلاصه صبر کردیم تا بعداز ظهر که هوا خنک بشه و سایه و رفتیم بیرون ...خیلی خوب برخورد کردی عزیز دلم و خوشت اومده بود و به آسمون و درخت های بالا سرت نگاه میکردی ...قیافه ات هم مثل اون وقتایی شده بود که تو ماشین هستیم ...ساکت و متفکر....بعد از مدتی هم ی کم تکون خوردی که پستونکتو دادم بهت و خوابت برد...اون روز تو روحیه من هم خیلی تاثیر داشت چون باور کن از اول بارداری تا الان که یکسال میشه من هیچ مسافرتی نرفتم و از وقتی هم که به دنیا اومدی مامانی جونی به شما چسبیدم عزیزکم..دوست دارم زودتر باهم بریم بیرون دوباره...
مامان زری و بابا حسن هم رفته بودن دوبی تا ویزای انگلیسو بگیرن تا برن به خاله نرگس سر بزنن و ما خونه مامان شیرین مونده بودیم و چند روز متوالی رفتیم پارک....ولی عزیزم بعد ازین چند روز بیرون گردی شما ناگهان بیقراری شروع کردی و گریه زیاد طوری که دل سنگو آب میکرد و شیر هم دیگه نمیخوردی ..من خیلی ترسیده بودم از گریه هات و خیلی هم ناراحت و سریع روز بعدش رفتیم دکتر و گلوت رو نگاه کرد و گفت ملتهبه...شاید بخاطر همین بود که نمیتونستی شیر بخوری ودکتر برات قطره استامینوفن داد ولی مطمئن نبود دلیلش چیه..حتی گفت شاید آفت بزنه دهنت که این طور نشد وبعد از دوروز خوردن دارو خوب شدی خدارو شکر...ولی چی به من گذشت دخترکم....
پ.ن:دوستای عزیزم که به وبلاگ سر میزنید من خیلی درگیر هلیا جون بودم و نتونستم آپ کنم ولی حتما با عکس و مطلب برمیگردم.





اولین بیرون گردی 

