هلیا جونهلیا جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

روزهای مادرانه

اتفاقهای چهار ماهگی

1393/5/30 16:05
نویسنده : نگار
517 بازدید
اشتراک گذاری

نمیدونم از کجا شروع کنم چون الان داره هفت ماهت میشه و من تازه اومدم وبلاگتو آپ کنم ...و دوستای گلمون هم منتظر و نگراان ما بودن...خدارو شکر که دوستایی مثل شما مهربونا داریم ...

هلیا جون تو چهار ماهگی هم خودش اذیت شد و هم ما خیلی نگران شدیم ...دیگه به کل شیر نمیخورد و من چند بار بردمش دکتر و هر کسی یک چیزی میگفت . و بیشتر حدث میزدن که رفلاکس داره...چقدر من اون روزها زجر کشیدم و یک لقمه غذا از گلوم پایین نمیرفت ...همون روزها هم بود که مامان زری و بابا حسن میخواستن برن انگلیس دیدن خاله نرگس و دو ماه اونجا میموندن و من بیشتر نگران هلیا و دوری از خانوادم بودم ...یادمه انقدر گرسنه میشدی ولی شیر نمیخوردی و فقط گریه میکردی و من با دستای لرزون با قطره چکون و سرنگ بهت شیر میدادم و شبا خیلی بد میخوابیدم از فکر و خیال تا اینکه سونوگرافی دادیم برات و گفتن خداروشکر اصلا رفلاکس نداری و من نتیجه رو بردم پیش دکتر اقبال خواه و ایشون هم گفتن که به شیر حساسیت داری و من امتحان کرده بودم و میدونستم که شیر ضد حساسیتو دوست نداری بنابراین برات قرص امپرازول دادن و شربت سیتریزین که هروز باید میخوردی و بعد از چند روز خداروشکر خیلی بهتر شدی و بعد از اینکه قرصت تموم شد دوباره بیقرلری کردی و ما دوباره بردیمت پیش آقای دکتر و ایشون گفت که باید ادامه بدی و چون قرص امپرازول رو هر روز باید سی تا دونه کوچولو از تو کپسولش صبح و شب جدا میکردم و میریختم تو کمی آب سیب بهتمیدادم خیلی برام سخت بود و این بار قرص خارجی دادن که راحت تو آب حل میکنم و بهت میدم راستی مجبور شدم غذای کمکیو از همون چهار ماه ونیم شروع کنم برات چون واقعا شیر نمیخوردی منم از لعاب برنج شروع کردم...ولی دوران سختی بود ایشالا زئدتر خوب خوب شی گلم

پسندها (3)

نظرات (0)