شش ماهگیت مبارک
عسل خانوم ما بالاخره نیم ساله شد ...واکسن شش ماهگی هم براش زدیم و خوب تو مرکز بهداشت گریه عمیقی کردی ولی وقتی رفتیم خونه مامان شیرین تا آخر شب خیلی خوب بودی حتی از روزهای عادی هم بهتر شاید به خاطر استامینوفن بود نمیدونم و ما روز بعدش که مصادف بود با عید غدیر برات کیک گرفتیم و جشن کوچولوی نیم سالگی .
چقدر منتظر این شش ماهگی بودم چون همه میگفتن خیلی از مشکلات بعد از شش ماهگی برطرف میشه خوب دختر گل ما هم نسبت به اون اوائل خیلی بهتره و خوب چون باهوشتر هم شده شیرینیشم بیشتر شده ..شناساییش خیلی بیشتره خنده هاش قشنگتره..دیگه تا منو چند وقت نبینی سریع دست و پا میزنی و میخندیو میپری بغلم...تو این ماه ما خیلی درگیر بودیم چون خونمونو فروختیم و دنبال خونه میگشتیم حتی شما رو هم بعضی وقتا با خودمون میبردیم و خونه میدیدیم ...خیلی کار سختی بود با وجود شما و اینکه باید خونه تنهات میذاشتیم پیش مامان زری یا مامان شیرین و وقتی بر میگشتیم خیلی خوشحال میشدی هر بار هم که میخواهیم بریم بیرون و من تا لباس و شالمو تنم میکنم انقدر دست و پا میزنیو صدا میکنی که بیای بغلم و مبادا تورو نبرم گلم...مامان زری هم که از پیش خاله نرگس اومدن و برات کلی سوغاتی آوردن با اینکه نزدیک دو ماه ندیده بودیش ولی استقبال خیلی گرمی ازش کردی و همش بهش میخندیدی عسلم...ایشالا خاله نرگس هم زودی بیاد که دلش برات یه ذره شده و میگه زود بزرگ نشو تا من بیام.
راستی تو این ماه منو سورپرایز کردی و اولین کلمه رو به زبون آوردی ...ی شب که با بابایی رفته بودیم خونه رو قولنامه کنیم و بفروشیم وقتی برگشتیم از بغل عمه مریم تا منو دیدی دستاتو به سمتم آوردی که بیای بغلم و گفتی "ما"...وای عسلم اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن منم تورو تو بغلم سفت فشار دادم و بوسیدمت عسلم ...البته خیلی شیطونیا چون تا قبل ازون هر بار بهت میگفتم بگو ماما یک خنده ی شیطون و معنی دار تحویلم میدادی انگار میگفتی حالا صبر کن بعدا میگم مامانی ولی کاملا میفهمی هر حرفی که باهات میزنم ...مثلا اجسامو که نزدیک دهنت میبری تا میگیم "دهن نه" یکدفعه مکث میکنیو مارو با تعجب نگاه میکنی یا وقتی داری بازی میکنیو سرگرمی اگه بگم "من رفتم" سریع برمیگردی و نگاهم میکنی که ببرمت با خودم...تازه نشستنتم خیلی بهتر شده و بدون کمک هم دقیقه ای میشینی اون بالش شیر دهی خیلی تو این راه کمکت کرد و توش میشستی و با اسباب بازیهات بازی میکردی...و اگه آرم ifilm یا اخبار پخش بشه از تی وی سریع ساکت میشیو نگاه میکنی با یکیافه ی متعجب خوشگلو و نخودی.
خداروشکر خونه هم پیدا کردیم نزدیک مامان زری تو یوسف آباد ولی کمی کار بازسازی داره و ما فعلا خونه مامان زری و مامان شیرین میچرخیم.


شش ماهگیت مبارک 
