خاطره زایمان
هفته های آخر رو طی میکردم و قبل از عید نوروز که پیش دکترم خانم دکتر موید محسنی رفتم برام سونو نوشته بود جوابش رو که پیشش بردم گفت مایع آمنیوتیکت که کمه!باید دوباره سونو بدی ..این چند روزو مایعات زیاد بخور و اگه مایع بالا نرفت با من تماس بگیر .منم برا روز 28 اسفند وقت سونو گرفتم و قبلش تا میتونستم مایعات خوردم .خوشبختانه عددش مناسب شد ولی بازم زیاد نبود....خلاصه رفتیم تا روز 16 فروردین که من دوباره ویزیت شدم و ازون به بعد چند بار دیگه سونو دادم و مایع کمتر شده بود!!!...
تلفنی با خانم دکترم تماس گرفتم و جواب سونو رو براش خوندم...و ایشون هم گفتن فردا صبح زود برم بیمارستان که تست حرکت جنین رو بدم...اون شب اتفاقی اصلا تا صبح خوابم نبرد ازون شبایی که هزار تا فکر به سر آدم میزنه....سیسمونی...بیمارستان...زایمان...هاماهنگی مهمونا و قربونی گوسفند و هزار تا چیز دیگه...خلاصه دم صبح یک ساعت خوابم برد و به زور بیدارم کردن و رفتیم بیمارستان و محمد،من و مامان رو اونجا پیاده کرد و خودش رفت محل کارش...
ما رفتیم اتاق زایمان و من خانم دکتر رو اونجا دیدم همچنین خانم دکتر ظفر قندی هم اومدن و یک دفعه خانم دکتر محسنی گفتن ما با هم مشورت کردیم و دیدیم ریسکه که همینطوری ادامه بدی...پس بهتر همین الان بخوابی و برا زایمان سزارین آماده بشی!!!!
من رفتم تو شک و اصلا باور نمیکردم وقت سزارین من اول اردیبهشت بود و اون روز تازه 21 فروردین بود...خلاصه دیگه چاره ایی نداشتم و تماس گرفتم و به محمد خبر دادم و گفتم برگرد که امروز قراره بابا بشی و اونم هول کرد و گفت باشه الان میام...
خلاصه بدون هیچ وقفه ای مقدمات سزارین رو انجام دادم و خیلی هم اون روز شلوغ بود و من رو ی تخت تو راهرو اتاق زایمان دراز کشیده بودم و منتظر که نوبتم بشه...مامان اومد بهم سر زد و دوتایی داشت گریمون میگرفت...گفت من به نرگس تماس گرفتم اونم از خونه الام میاد...نرگس هم پس فرداش بلیط برگشت به لندن رو داشت و قسمت شد که هلیا رو ببینه و از این بابت خیلی خوشحال شدم...
بالاخره نوبت من شد و منو به سمت اتاق زایمان بردن و توی راهرو محمد و مامانم و نرگس و مادر شوهرو برا آخرین لحظه دیدم و ازونا خداحافظی کردم...
تو اتاق عمل خیلی هول شده بودم و استرس داشتم و دندونام همینطور به هم میخورد ولی پرستارا باهام حرف میزدن و شوخی میکردن تا اینکه دکترم و بعد ازون متخصص بیهوشی اومد و آمپول بیحسی اسپاینال رو به کمرم زدن و بعد من دراز کشیدم و یواش یواش جس کردم پاهام داره از پایین گرم میشه و وقتی ازم خواستن پاهام رو بالا بیارم دیدم نمیتونم..خیلی جالب بود...خانم دکتر کار رو شروع کرد و بین ما حائل یک پارچه ایی بود که من نمیتونستم چیزی رو ببینم فقط چند لحظه بعد احساس کردم دستشون رو داخل شکمم بردن و پرستار هم از بالای شکمم به سمت پایین فشار وارد کردن ...و چند لحظه بعد دکتر گفت الله اکبر...الله اکبر ....و من متوجه شدم که دخترم رو بیرون کشیدن و یک صدای گریه لطیف و ظریف و همون موقع اشک شوق و عشق تو چشام جمع شد که بهترین لحظه زندگیم بود و چند لحظه بعد دخترم رو پیش روم آوردن و من تا دیدمش گفتم وای چقدر خوشگله...صورت گرد و کوچولو...موهای پر و مشکی و خیس که رفته بود بالا و بانمکش کرده بود ...انگشتمو دادم به دستش و اونم همون موقع محکم اونوگرفت...و منو عاشق خودش کرد.
بعد از عمل منو به بخش مراقبتهای ویژه بردن و اونجا بود که دردهام شروع شد و من ناله میکردم و اونا بهم دوبار مسکن زدن و یک بار هم مامان اومد داخل و بار دیگه هم محمد و برام از قیافه هلیا تعریف میکردن و به کل منو فراموش کرده بودن ...آخر سر یک خانم پرستار اومد و گفت باید شکمت رو فشار بدم و من اون لحظه بدترین درد رو کشیدم و گریه امونم رو برید،همون موقع هم باید میرفتم به بخش.خلاصه با چشم گریون منو بردم و بیرون تو راهرو همه رو دیدم که منتظرم بودن:مامان ..بابا ،محمد،نرگس ،مادر شوهر و خواهر شوهرا،خاله بزرگم و دختر خاله هام...دوستم نغمه هم اومده بود و منو غافلگیر کرد.
محمد گفت چرا گریه میکنی؟منم براش توضیح دادم و مارو بردن به اتاقم و همه اومدن دنبالم و چند لحظه بعد گل دخترمو آوردن کنارم خوابوندن...خدایا شکرت بابت هدیه ارزشمندت...دوستت دارم
بابا محمد منتظر و نگران

و انتظار به سر رسید



خاطره زایمان 
